تبليغاتX
SILENT SUFER


SILENT SUFER

زندگی کن واجازه بده تا بقیه هم زندگی کنند.

انيشتن ميگه عشق مثل ساعت شني ميمونه همزمان كه قلبتو پر ميكنه مغزتو خالي ميكنه


هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی ، به دنبال کسی باش که که نتونی بدون اون زندگی کنی.


تلاش کن آنچه را دوست داری بدست بیاری وگرنه مجبور میشی اون چیزی را که بدست آوردی دوست داشته باشی


اگه یک روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یک روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه.


میدانی چرا آدما وقتی گریه میکنن یا وقتی کسی رو میبوسن و یا میخواهند رویا ببینن ، چشماشون را میبندند؟ چون که قشنگ ترین لحظه های زندگی دیدنی نیست.


همیشه فکرکن که توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ پرت نکنی چون اول دنیای خودتو می شکنی


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

نوشته شده در 17 May 2012ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط sarah&annita.7



روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: "شما برای چی می نویسید استاد؟" برنارد شاو جواب داد: "برای یک لقمه نان"
نویسنده جوان برآشفت که: "متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!"
و برنارد شاو گفت: "عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!"

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت:
آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است!
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید

نوشته شده در 4 May 2012ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط sarah&annita.7


پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

نوشته شده در 31 Mar 2012ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط sarah&annita.7


سین های باستانی :
سفره‌ ای است که ایرانیان هنگام نوروز می ‌‌آرایند . این هفت قلم " سین " می ‌توانند هر چیزی با آوای آغازین " سین " باشند
( نمادی از " سپنتا " ) . برای مثال این هفت قلم " سین " بسیار رایج هستند :
سبزه - نماد نوزایی ( تولد دوباره )
سیب - نماد زیبایی و تندرستی
سمنو - نماد فراوانی ( برکت )
سیر - نماد پزشکی ( درمان یا طب )
سنجد - نماد عشق
سکه - نماد دارایی
سرکه - نماد شکیبایی و عمر
سماغ - نماد ( رنگِ ) طلوع خورشید
سنبل
دیگر سین‌ ها :
سوسن . سبزی . سنگک . سپند .سیاهدانه
دیگر اقلام :
کتاب - به نشانه تمدن و خردورزی : حافظ و شاهنامه و ( مسلمانان معمولاً قرآن را انتخاب می کنند )
آینه
ماهی سرخ
یک جفت نوروزی ( شمعدان اصیل ایرانی )
تخم مرغ رنگی
کاسه‌ ای از آب که پرتقالی در آن غوطه‌ ور است ( به نشانهٔ زمین در فضا )
یک شیرینی ایرانی ( مانند باقلوا ، شیرینی آردنخودچی ، ... )
. همچنین :
گلاب . آجیل . شکلات . گل نرگس . دیوان حافظ یا شاهنامه . ...
نکته ی جالب توجه این که این سفره در دوران باستان " هفت شین " ( شهد ، شکر ، شیرینی ، شراب ، شببو ، شالین ، شبدر ) بوده است
اما در پی ممنوعیت شراب در ایران در قرن 3 هجری این هفت " سین " بود که جای هفت شین را گرفت .
در اصل هفت شین ثابت بود اما هفت سین تقریبآ هر چیزی که از نظر مردم خوش یمین باشد و با سین شروع شود می‌ تواند باشد .
این سفره اجزائی دیگر هم دارد مانند آینه که نماد نور و راستی است ،
ماهی که نماد زندگی نیک بختی است ،
شمع که نماینده آتش است ،
گل که نماد دوستی است و
کتاب که نماد دانائی است .

نوروز بر همهُ هموطنان عزیزم خجسته باد
نوشته شده در 19 Mar 2012ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط sarah&annita.7


ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم. غافل ازینکه خوبها آسان میآیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.


سخت ترین کار دنیا بی محلی کردن به کسیه که با تمام وجود دوسش داری.


 

نوشته شده در 16 Mar 2012ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط sarah&annita.7


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.


ادامه مطلب
نوشته شده در 2 Mar 2012ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط sarah&annita.7


از " تـــو " دلـگیـــر نیستَــــم . . .

اَز دلـَــم دلـگیـــرَم !

کــــه نَبــــودَنـتــــ را صَبــــورانــــه تحمـــــل میکـنَــــد
نوشته شده در 22 Feb 2012ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط sarah&annita.7



آخرين مطالب
» جملات زیبا
» حاضرجوابی!
» حرف دلتو بزن
» هفت سین
» نوشته
» دخترک عاشق
» نوشته
» داستان واقعی
» شاید
» عشق

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت